
بهم گفتند دیگه بر نمیگردی... نمی دونم گفتن اینها رو باور کنم یا برنگشتن تو رو ... ولی م یدونم باید تنهایی رو باور کنم همون تنهایی که یه روز تو از من گرفتی ... باور شده بود که هستی که میمونی که اومدی بمونی اومدی بمونی تا آخرش ولی باورم اشتباه بود انگار تو هم باورت اشتباه بود مثل اون دوازد سال که می گفتی .. روزی که گفتی دوازده سال دیگه برمیگردم خندیدم یادته ... نمیدونستی که من می دونم که بر نمی گردی... بهم گفتند دیگه بر نمی گردی .... یهو دلم ریخت مثل یه آوار ... آوار رو یه بار دیگه هم تجبره کرده بودمن روزی که انس گرفتی روز که من رو از دنیا گرفتی روزی که من با تو تنها شدم وشبهایی که بی تو تنها ...
ادامه مطلب